
پناه میبرم به دنیای ساختگی توی ذهنم، از شر چیزهای آزاردهندهی دنیای بیرون(که یکی دوتا هم نیستند)....
ادامه مطلب
تغییرات برای من به هیچ عنوان نه ناگهانیاند، نه عجیب و غریب و تکان دهنده. ذرهای به طوفانی که بخواهد همه چیز را زیر و رو کند شباهت ندارند. بیشتر شبیه جریان آبی هستند که جاری میشوند و ذره ذره شکل بستر...
ادامه مطلب
دستهایش را توی سرگیجههای گردباد کوچک خانهی همسایه جا گذاشته. نشستهاست پشت پنجره، به این امید که پای طوفان به باغچه خانهای همان نزدیکیها باز شود. شاید تکهای از دستهایش را بیندازد توی خاک، کنار گلها و درختها. و دستهایش هم تکثیر شوند. درست مثل سیاهی مردمکهایش..Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
خیره مانده بود به کوچکترین ستارهی توی کهکشان. انگشتهایش را توی مشت میرقصاند، و این صدای رقص کوچک توی دستهایش بود، که مثل نسیمی نرم، لابلای تارهای مژههایش میپیچید. میان برگ پیچک روی گونههایش میوزید. ...
ادامه مطلب
چشم که باز میکند، چشمهها و رودها و دریاها و اقیانوسهای جهان توی فضای کوچک اتاق جاری میشوند. کلماتم حالا بعد از هربار سیلی که جان رفقایشان را میگرفت، باله و آبشش پیدا کردهاند. دوزیست شدهاند. آمادهی باز شدن هربارهی چشمی هستند که آسمان بالای سرمان را هم توی خودش غرق میکند. و حالا این منم که میترسم.. از روزی که این کلمات کاملا آبزی شوند. وابسته به طوفان و موج.. روزی که آسودگی عدمشان باشد.. ...
ادامه مطلب
ایستادهام وسط صحنه یک سالن تئاتر بزرگ و مجلل که خالی از هرگونه تماشاچیست. با لباسی قدیمی به سبک لباسهای عصر ویکتوریا. ایستادهام وسط این صحنه و مجبورم برای صندلیهای خالی برقصم و اجرا کنم. رقصی نرم و آرام و شکوهمند اما پر از حزن و اندوه. شروع میکنم. آرام و پیوسته. و آنقدر ادامه میدهم، تا هندزفری را از گوشم دربیاورند، و خودم را دوباره توی چهاردیواری اتاقم، روی تختخوابم پیدا کنم.xa0 ...
ادامه مطلب
سر صبحی دارم به آهنگی گوش میدهم که تجلی تمام قدش تویی. نیمرخ قشنگ صورت توست وقتی خستگی توی چهرهات موج میزند. و گریهام گرفته. بدجوری گریهام گرفته. کی فکرش را میکرد خندههای طوفانیات اینچنین گرد و خاکی توی چشمهای من به پا کنند، که اشکهایش بعد از ماهها راهشان را پیدا کنند و بریزند. بیا.. بیا مشتهایم را باز کن و خندههایت را بردار. بازی با دوتا مشت پوچ راحتتر است.xa0 ...
ادامه مطلب
و روی سرش آتشی روشن بود که روی شانههایش میریخت. و دور این آتشفشان سرخ، رقص بومی قبیلهای جریان داشت. قبیلهای اصیل از صدای قرنها رنج کهن. قبیلهای شریف از صدای هزارهها خون و سکوت.. + عنوان: رضا براهنی جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ | 16:35 | هیرو بهرامی | ...
ادامه مطلب
قواعد همیشه هم چیزهای خوبی نیستند. خصوصا وقتی درست توی روزهایی که به دفاع جانانه از آنها برخاستهای، ناگهان به خودت میآیی و میبینی پا گذاشتهای صاف روی یکی از مهمترینهایشان. درست مثل همین روزها و ساعتهای من. که برخلاف قاعدهی همیشگی زندگیام پا گذاشتهام توی دنیای مردهها. توی دنیای آبهای ریخته و حرفهای گفته شده و آوازهای خوانده شده. توی دنیای چیزها و آدمهایی که دیگر به هیچ زمانی تعلق ندارند. و تنها گوشهای از یاد ماهایی را اشغال کردهاند که آنها را میشناختیم. توی دنیای صداهایی که خاموش شدهاند و خندههای...
ادامه مطلب
ایستادهای توی سیاهی مردمکهایم. آنجا صدای شیههی هیچ اسبی نمیآید.....
ادامه مطلب
زبان شگفتانگیزترین چیز دنیاست. همیشه به آدمهایی که زیر و بم کلمات لااقل یک زبان را خیلی خوب بلدند، غبطه خوردهام. به آنها که میدانند چطور میشود بدون واسطه کلمات را به کار گرفت و با آنها چیز خلق کرد. چراکه مخلوقات زبان، سحرانگیزترین و چه بسا حیاتیترین اجزای زندگی بشریاند. با زبان میشود رأس ساعت ٢٣ ماه را خاموش کرد و خورشید را به جای آن نشاند. میشود زمان را شکست و مکان را توی چنگ کشید. با زبان میشود توی دو ثانیه، یک کشور بزرگ به وسعت روسیه ساخت و قاره جدیدی برایش دست و پا کرد. میشود ستارهها را دانه...
ادامه مطلب
رکود پایش را گذاشته روی شانههایم و از دانه دانه مژههایم آویزان شده. وزن رکود، سنگینترم کرده و توی مردابی که تختخوابم باشد، بیشتر فرویم میبرد. هرروز صبح که بیدار میشوم، مینشینم روی مرداب خانگیم و لعنت میفرستم به همین چیزهای اضافهای که از مژههایم آویزان است و روی شانههایم سوار. کار دیگری از دستم برنمیآید. حداقل تا وقتی که نخواهم. فقط میتوانم به جای نشستن، دراز بکشم، تا براساس قوانین فیزیک، دیرتر توی مرداب غرق بشوم. اینکه چرا هنوز نخواستهام این چیزهای اضافه را از مژهها و شانههایم بکنم و بندازم دور،...
ادامه مطلب
گویا توی صداوسیما و در انظار عمومی یک زن و شوهر همدیگر را برای تبریک عید فطر در آغوش کشیده اند. توی توییتر که میگشتم به واکنشهای منفی عجیب و غریبی برخورد میکردم که حسابی متعجب و البته عصبانیم میکردند. وقتی تعدادی از واکنشهای منفی را برای مادرم میخواندم، بی اختیار اشکهایم میریخت. از تعجب یا عصبانیت یا غم، نمیدانم! وبلاگ را باز کرده ام که از احساسم بعنوان یک فرزند، از دیدن محبت پدر و مادرم به همدیگر بنویسم. بچه خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنید، عقلش به کار میافتد و معنای رفتارها را تشخیص مید...
ادامه مطلب
یکی از دوستان مجازی هست که تا به حال صدایش را نشنیدهام. تمام تصورم از صدایش به یک ویدیوی چند ثانیهای برمیگردد که او پشت دوربین در حال خندیدن است. داشتم با خودم فکر میکردم چه تجربه جالبی دارم و حواسم نیست! اینکه تنها صوتی که از کسی شنیدهای، صدای خندیدنش باشد خیلی هیجان انگیز است. نیست؟ ...
ادامه مطلب
یادتان هست گفتم کسی هست که فقط صدای خندیدنش را شنیده ام؟ امروز صدای حرف زدنش را هم شنیدم و خب، درست است! مثل بچهها ذوق کردم! انگار که چیز خیلی مهمی کشف کرده باشم. وقتی بعد از مدتهای زیادی که از آشناییم با کسی میگذرد صدایش را برای اولین بار میشنوم، همینطور کودکانه ذوق زده میشوم. خصوصا اگر آن فرد برایم تا حدودی عزیز هم باشد! ...
ادامه مطلب
یادم نیست آخرین بار کی خواب خوب دیده بودم، همیشه خوابهایم چیزی داشته اند برای اینکه ازشان بترسم و حس بدی بگیرم. البته حتی یادم نیست آخرین بار کی خواب دیده بودم. شاید چند ماه پیش.. نمیدانم.. بهرحال بعد از مدت قابل توجهی (نسبت به عادت همیشگی خوابهایم قابل توجه است) خواب دیدم. آن هم یک خواب خوب. یک خواب خیلی خیلی خوب. آنقدر خوب که احساس میکنم عاشق یکی از آدم های توی خوابم شدم که در واقعیت زندگیم وجود خارجی ندارد. حتی جزییات چهره اش یادم نمانده. اسمش را هم نمیدانم. ولی واقعا.. جدا.. از ته قلبم دوستش...
ادامه مطلب
u200fطفلکی پیچک توی چشمهاش، دیگر برگی برایش باقی نمانده بود که دور مژههایش بپیچد.....
ادامه مطلب
سبز کوچک من میشنوی؟ صدای آتش را میشنوی؟ صدای طوفانی را که دور سرمان میچرخد میشنوی؟ با همان مردمک های شکسته، نگاهت را روی من ثابت نگه دار. میبینی؟ داری خاک میشوی میروی توی ریه هام. توی چشمهام. لای انگشتهام. داری توی آتش ذوب میشوی. داری توی طوفان تکثیر میشوی. و من را هم ذوب میکنی. و چشمهای من را هم توی طوفان تکثیر میکنی. هی سبز کوچک من، صدای تکثیر شدنت را میشنوی؟ صدای تکثیر شدنم را میشنوی؟ میشنوی که باید مردمک های شکسته ات را توی دستهام جا بگذاری؟ نگاه کن، ببین، خاک تا زیر چشمهام بالا آمده. آتش دا...
ادامه مطلب
داشتم Hozier گوش میدادم که غم عالم تلنبار شد توی دلم. بابا رفته ماموریت و امشب ِ ما بدون حضور او صبح میشود. من خسته ام و مامان هم خسته است و میم هم خسته است. و احتمالا بابا هم خسته است. و سین حتما توی سفر بهش خوش میگذرد. ولی آن یکی سین هم لابد خسته است -من که نمیدانم-! دلم چای میخواهد ولی حتی اگر هم اقدامی بکنم تا چای دم بکشد خوابم خواهد برد. چون خسته ام. شاید بپرسید چرا نمیخوابم. سوال خوبیست و جوابش این است که "داشتم Hozier گوش میدادم که غم عالم تلنبار شد توی دلم". و درست همین "غم عالم" که صدای...
ادامه مطلب
چقدر این چندوقت دلم خواسته یک کوله پشتی بزرگ بردارم و بزنم به دل جاده. تنهایی بروم پیش آدمهای جدیدی که نام کوچکم را نمیدانند، نام خانوادگی ام را نمیدانند، کار و رشته ام را نمیدانند، حتی زبانم را نمیدانند، و تمام چیزی که از من میبینند همان دختر تنهای ماجراجویی باشد که مهمان شهر و محله شان شده. دختری که تمام غصه ها و مشکلات احتمالی اش را پشت در اتاقش جا گذاشته و به روی جاده میخندد، و سعی میکند چیزهای بیشتری از خودش بداند. و لبخندهای کشدارتری از اعماق وجودش بیرون بکشد. این واقعا هیجان انگیز نیست؟...
ادامه مطلب