گویا توی صداوسیما و در انظار عمومی یک زن و شوهر همدیگر را برای تبریک عید فطر در آغوش کشیده اند. توی توییتر که میگشتم به واکنشهای منفی عجیب و غریبی برخورد میکردم که حسابی متعجب و البته عصبانیم میکردند. وقتی تعدادی از واکنشهای منفی را برای مادرم میخواندم، بی اختیار اشکهایم میریخت. از تعجب یا عصبانیت یا غم، نمیدانم! وبلاگ را باز کرده ام که از احساسم بعنوان یک فرزند، از دیدن محبت پدر و مادرم به همدیگر بنویسم.
بچه خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنید، عقلش به کار میافتد و معنای رفتارها را تشخیص میدهد و میفهمد. بچه حتی میفهمد شما کی تظاهر میکنید و کی نه! اما چرایی تظاهر به چیزی کردن برایش قابل هضم نیست. چه وقتی که مادر و پدری که همدیگر را دوست ندارند، تظاهر به عشق کنند و چه برعکس آن! و این سنگینی تظاهر و دوگانگیست که به بچه آسیب میرساند و احساساتش را شکننده میکند. و از همه بدتر او را نسبت به همه چیز بدبین و مشکوک میکند. بهترین کار این است که بچه را متناسب با درک و احساساتش با واقعیت روبرو کنید. اینطوری او را دربرابر ضربه ها و آسیب های بزرگتری که در آینده، در اثر همین دوگانگی ها، تهدیدش میکنند، بیمه خواهید کرد.
وبلاگ را باز کرده ام که بگویم بعنوان یک فرزند، از همان سالهای خردسالی، دلنشین ترین منظره برایم، منظره محبت پدر و مادرم به همدیگر، و وقتهایی بوده که همدیگر را در آغوش کشیده اند. منظره هایی که خوشبختانه در زندگی من مکرراند و در عین حال هرگز برایم تکراری نمیشوند. وبلاگ را باز کرده ام که بگویم اصرار بر این مخفی کاریها را نمیفهمم. اینکه بچه از همان سالهای ابتدای زندگی با بهترین و خالص ترین و زیباترین نوع عشق و محبتی که خودش هم از آن بهره مند میشود، برخورد داشته باشد چه عیبی میتواند داشته باشد؟ چرا عشق را از فضایی که بچه در آن بزرگ میشود و احساساتش شکل میگیرد دریغ میکنیم؟ چرا باید با دیدن تصویر در آغوش کشیدن یک زن و شوهر لرزه بر انداممان بیفتد و حتی بگوییم شرممان می آید عکس آن صحنه را دوباره توی صفحه مان بگذاریم؟ چه اتفاقی افتاده که چیزهای خوب و مقدس و مثبت، جایشان را با چیزهای بد و منفور و مضر عوض کرده اند؟
نقطه مجهول...