ایستادهام وسط صحنه یک سالن تئاتر بزرگ و مجلل که خالی از هرگونه تماشاچیست. با لباسی قدیمی به سبک لباسهای عصر ویکتوریا. ایستادهام وسط این صحنه و مجبورم برای صندلیهای خالی برقصم و اجرا کنم. رقصی نرم و آرام و شکوهمند اما پر از حزن و اندوه. شروع میکنم. آرام و پیوسته. و آنقدر ادامه میدهم، تا هندزفری را از گوشم دربیاورند، و خودم را دوباره توی چهاردیواری اتاقم، روی تختخوابم پیدا کنم.
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55