خیره مانده بود به کوچکترین ستارهی توی کهکشان. انگشتهایش را توی مشت میرقصاند، و این صدای رقص کوچک توی دستهایش بود، که مثل نسیمی نرم، لابلای تارهای مژههایش میپیچید. میان برگ پیچک روی گونههایش میوزید.
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50