نقطه مجهول

متن مرتبط با «الف ب پ ت س» در سایت نقطه مجهول نوشته شده است

پناهگاه سیار

  • نیلوبلاگ

    پناه میبرم به دنیای ساختگی توی ذهنم، از شر چیزهای آزاردهندهی دنیای بیرون(که یکی دوتا هم نیستند)....

    ادامه مطلب
  • اما هیچu200cوقت تمام نشود..

  • نیلوبلاگ

    برقی که توی چشمهاش، گوشهی این دیوار هست، پاشیده میشود به قلب سبز پیادهرو. و توی رگهای خیابان جریان پیدا میکند. و هرچه میتابد، تمام نمیشود، تا آرام آرام تمام شهر را در بر بگیرد. تا سر بخورد می...

    ادامه مطلب
  • صفحات خالی تاریخ

  • نیلوبلاگ

    داشتم مستندی میدیدم درباره ادبیات و موسیقی در دهه چهل و پنجاه و بعد از آن. با خودم فکر کردم سالها و دهههای بعد از ما، اگر خواستند مستندی در مورد کارهای ما ببینند، کتابی در مورد دورهی ما بخوانند، د...

    ادامه مطلب
  • آبِ جاری

  • نیلوبلاگ

    تغییرات برای من به هیچ عنوان نه ناگهانیاند، نه عجیب و غریب و تکان دهنده. ذرهای به طوفانی که بخواهد همه چیز را زیر و رو کند شباهت ندارند. بیشتر شبیه جریان آبی هستند که جاری میشوند و ذره ذره شکل بستر...

    ادامه مطلب
  • سبز خواهند شد.. میدانم..

  • نیلوبلاگ

    دستهایش را توی سرگیجههای گردباد کوچک خانهی همسایه جا گذاشته. نشستهاست پشت پنجره، به این امید که پای طوفان به باغچه خانهای همان نزدیکیها باز شود. شاید تکهای از دستهایش را بیندازد توی خاک، کنار گلها و درختها. و دستهایش هم تکثیر شوند. درست مثل سیاهی مردمکهایش..Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در خود به ملال..

  • نیلوبلاگ

    خیره مانده بود به کوچکترین ستارهی توی کهکشان. انگشتهایش را توی مشت میرقصاند، و این صدای رقص کوچک توی دستهایش بود، که مثل نسیمی نرم، لابلای تارهای مژههایش میپیچید. میان برگ پیچک روی گونههایش میوزید. ...

    ادامه مطلب
  • شاید هم سیل..

  • نیلوبلاگ

    شعر میخوانم و توی سرم انگار لشکری مهیای جنگ بر طبلهایشان میکوبند. شعر میخوانم و توی دلم انگار پای تمام هفت، هشت میلیارد آدم روی این کره خاکیست، که بر زمین کوبیده میشود. و این نگاه من است که انگار به چشمهای شاعرانهی این کلمات، دوخته شده است. به چشمهای شاعرانهی این کلمات جاری.. در زندگی من.. ...

    ادامه مطلب
  • مثل جون ماهی به آب..

  • نیلوبلاگ

    چشم که باز میکند، چشمهها و رودها و دریاها و اقیانوسهای جهان توی فضای کوچک اتاق جاری میشوند. کلماتم حالا بعد از هربار سیلی که جان رفقایشان را میگرفت، باله و آبشش پیدا کردهاند. دوزیست شدهاند. آمادهی باز شدن هربارهی چشمی هستند که آسمان بالای سرمان را هم توی خودش غرق میکند. و حالا این منم که میترسم.. از روزی که این کلمات کاملا آبزی شوند. وابسته به طوفان و موج.. روزی که آسودگی عدمشان باشد.. ...

    ادامه مطلب
  • یک خیال آرام و پرشکوه

  • نیلوبلاگ

    ایستادهام وسط صحنه یک سالن تئاتر بزرگ و مجلل که خالی از هرگونه تماشاچیست. با لباسی قدیمی به سبک لباسهای عصر ویکتوریا. ایستادهام وسط این صحنه و مجبورم برای صندلیهای خالی برقصم و اجرا کنم. رقصی نرم و آرام و شکوهمند اما پر از حزن و اندوه. شروع میکنم. آرام و پیوسته. و آنقدر ادامه میدهم، تا هندزفری را از گوشم دربیاورند، و خودم را دوباره توی چهاردیواری اتاقم، روی تختخوابم پیدا کنم.xa0 ...

    ادامه مطلب
  • ممتد

  • نیلوبلاگ

    و حضورت آنقدر بلند است، که میپیچد دور گلویم.....

    ادامه مطلب
  • این یک پست عاشقانه نیست!

  • نیلوبلاگ

    سر صبحی دارم به آهنگی گوش میدهم که تجلی تمام قدش تویی. نیمرخ قشنگ صورت توست وقتی خستگی توی چهرهات موج میزند. و گریهام گرفته. بدجوری گریهام گرفته. کی فکرش را میکرد خندههای طوفانیات اینچنین گرد و خاکی توی چشمهای من به پا کنند، که اشکهایش بعد از ماهها راهشان را پیدا کنند و بریزند. بیا.. بیا مشتهایم را باز کن و خندههایت را بردار. بازی با دوتا مشت پوچ راحتتر است.xa0 ...

    ادامه مطلب
  • و با زبان و چشم بومی من میu200cگرید..

  • نیلوبلاگ

    و روی سرش آتشی روشن بود که روی شانههایش میریخت. و دور این آتشفشان سرخ، رقص بومی قبیلهای جریان داشت. قبیلهای اصیل از صدای قرنها رنج کهن. قبیلهای شریف از صدای هزارهها خون و سکوت.. + عنوان: رضا براهنی جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ | 16:35 | هیرو بهرامی | ...

    ادامه مطلب
  • چشمم جایی را نمیu200cبیند..

  • نیلوبلاگ

    قواعد همیشه هم چیزهای خوبی نیستند. خصوصا وقتی درست توی روزهایی که به دفاع جانانه از آنها برخاستهای، ناگهان به خودت میآیی و میبینی پا گذاشتهای صاف روی یکی از مهمترینهایشان. درست مثل همین روزها و ساعتهای من. که برخلاف قاعدهی همیشگی زندگیام پا گذاشتهام توی دنیای مردهها. توی دنیای آبهای ریخته و حرفهای گفته شده و آوازهای خوانده شده. توی دنیای چیزها و آدمهایی که دیگر به هیچ زمانی تعلق ندارند. و تنها گوشهای از یاد ماهایی را اشغال کردهاند که آنها را میشناختیم. توی دنیای صداهایی که خاموش شدهاند و خندههای...

    ادامه مطلب
  • نقشu200cهای سم اسبان سواران ظریفیu200cست که..

  • نیلوبلاگ

    ایستادهای توی سیاهی مردمکهایم. آنجا صدای شیههی هیچ اسبی نمیآید.....

    ادامه مطلب
  • مخلوقات زبان

  • نیلوبلاگ

    زبان شگفتانگیزترین چیز دنیاست. همیشه به آدمهایی که زیر و بم کلمات لااقل یک زبان را خیلی خوب بلدند، غبطه خوردهام. به آنها که میدانند چطور میشود بدون واسطه کلمات را به کار گرفت و با آنها چیز خلق کرد. چراکه مخلوقات زبان، سحرانگیزترین و چه بسا حیاتیترین اجزای زندگی بشریاند. با زبان میشود رأس ساعت ٢٣ ماه را خاموش کرد و خورشید را به جای آن نشاند. میشود زمان را شکست و مکان را توی چنگ کشید. با زبان میشود توی دو ثانیه، یک کشور بزرگ به وسعت روسیه ساخت و قاره جدیدی برایش دست و پا کرد. میشود ستارهها را دانه...

    ادامه مطلب
  • مرداب خانگی مستطیلی

  • نیلوبلاگ

    رکود پایش را گذاشته روی شانههایم و از دانه دانه مژههایم آویزان شده. وزن رکود، سنگینترم کرده و توی مردابی که تختخوابم باشد، بیشتر فرویم میبرد. هرروز صبح که بیدار میشوم، مینشینم روی مرداب خانگیم و لعنت میفرستم به همین چیزهای اضافهای که از مژههایم آویزان است و روی شانههایم سوار. کار دیگری از دستم برنمیآید. حداقل تا وقتی که نخواهم. فقط میتوانم به جای نشستن، دراز بکشم، تا براساس قوانین فیزیک، دیرتر توی مرداب غرق بشوم. اینکه چرا هنوز نخواستهام این چیزهای اضافه را از مژهها و شانههایم بکنم و بندازم دور،...

    ادامه مطلب
  • فروغ فصلu200cهای سرد..

  • نیلوبلاگ

    حدود یک ساعت و نیم از هشتم دی ماه گذشته که من این نوشته را شروع میکنم. میخواهم از کسی بنویسم که خودش و حرفهای شگفتانگیزش رهآورد یک چنین روز سردی از دی ماه، در سال ١٣١٣ است. کسی که شاید از مسببین اصلی عشق و باور قلبی من به معجزات جهان کلمات باشد. کسی که خود نور چشم این جهان، فروغ این جهان است. کسی که وزیدن سادهی یک باد در کوچه را، توی چشمهای آدم مانند یک معجزه مینمایاند. مانند طوفانی سهمگین که آغاز ویرانیست. که میتواند دستها را ویران کند. میخواهم از او بنویسم. از حرفهایش که با تمام سادگیشان در لح...

    ادامه مطلب
  • تا ساحل دریای جان..

  • نیلوبلاگ

    یک دوست اهل پاکستان پیدا کردهام که تصمیم دارد فارسی یاد بگیرد. خودش میگوید کشورش پر از فارسیزبان است و این او را به فارسی یاد گرفتن تشویق کردهاست. حالا هم من معلم زبان فارسی او شدهام. اما فارغ از همه اینها چیزی که حالا میخواهم بگویم این است که...

    ادامه مطلب
  • کلمات من

  • نیلوبلاگ

    میخواهم بنویسم، اما کلمات توی گلویم گیر میکنند. نه سرفه ای، نه حتی لیوان آبی.. حالا هم که حتی به لپ تاپی چیزی هم دسترسی ندارم، این کیبوردهای بی روح گوشیهای لمسی امروزی اوضاع را برای من و کلماتم بدتر میکنند....

    ادامه مطلب
  • دیوار سفید

  • نیلوبلاگ

    یکی از چیزهایی که در تمام زندگیام با آن درگیر بودهام، قدرت تخیلم است. اینکه چطور در سطحی نگهش دارم که نه آنقدر کم باشد که مایه بیعلاقگیام شود، نه آنقدر زیاد باشد که باعث شود از تلاش و زندگی واقعبینانه باز بمانم!قوه تخیل من تنها چیزیست که مرا به زندگی علاقهمند و مشتاق نگه میدارد. شاید فکر کنید توی زندگیام زیاد شکست خوردهام که حالا تنها پناهگاهم قوه تخیلم شدهاست. اما چنین نیست! و این "چ...

    ادامه مطلب