دیوار سفید

خرید بک لینک

یکی از چیزهایی که در تمام زندگیام با آن درگیر بودهام، قدرت تخیلم است. اینکه چطور در سطحی نگهش دارم که نه آنقدر کم باشد که مایه بیعلاقگیام شود، نه آنقدر زیاد باشد که باعث شود از تلاش و زندگی واقعبینانه باز بمانم!
قوه تخیل من تنها چیزیست که مرا به زندگی علاقهمند و مشتاق نگه میدارد. شاید فکر کنید توی زندگیام زیاد شکست خوردهام که حالا تنها پناهگاهم قوه تخیلم شدهاست. اما چنین نیست! و این "چنین نبودن" و حالا "اینطور شدن" برای خودم هم جای سوال و تعجب باقی گذاشته است.
قوه تخیل من تنها چیزیست که مرا به زندگی علاقهمند و مشتاق نگه میدارد. من با تخیلم مسیر زندگیام را معلوم میکنم و میزان عشقم به ابعاد مختلف زندگی و جهان را میسنجم. اگر تخیلم نباشد، انگیزه و علاقهای هم درکار نیست و بیتفاوتی همه زندگیام را فرا میگیرد. آنقدر که زنده بودن یا نبودن برایم بدون کوچکترین تفاوتی خواهد بود و در مقابل سوالهایی از قبیل "اگر بفهمی یک روز به مرگت باقی مانده، چکار میکنی؟" یا "اگر نیاز به کار کردن و درس خواندن نداشتی، زمانت را صرف چه کارهایی میکردی؟" لال میمانم. انگار دور مغزم دیوار سفیدی کشیدهاند که اجازه نمیدهد فکرم جایی که باید پرواز کند و اینطور میشود که فکرم هر طرف را که نگاه میکند، کادری سفید و بدون حتی یک رنگدانه میبیند.
تخیل برای من مثل آب و غذا حیاتیست. نباشد زندگیام هم نفسی برای راه رفتن ندارد. و خب میدانید که! زمان اصلا منصف و عادل نیست. به توان داشتن یا نداشتن زندگی آدمیزاد کاری ندارد. او تمام مسیر را با نهایت سرعت میدود و به اطراف و پشت سرش نیم نگاهی هم نمیاندازد.
تخیل برای من مثل آب و غذا حیاتیست. و به همان نسبت خیلی جاها مضر هم هست. همانطور که گفتم من با تخیلم مسیر زندگیام را مشخص میکنم و میزان عشقم به ابعاد مختلف زندگی و جهان را میسنجم. تخیلاتم آنقدر مرا دربرمیگیرند، آنقدر مرا توی خودشان غرق میکنند، که مرز میانشان و واقعیات زندگیام به مرور کمرنگ و در نهایت محو میشود. تخیلاتم، و حتی خوابهایم، میشوند جزئی از خاطرات واقعیام. طوری که خیلی وقتها گیج میشوم که این خاطرهای که توی حافظهام ثبت شده، واقعیت داشته، تخیل بوده یا توی خوابهایم اتفاق افتاده؟! خندهدار بنظر میرسد ولی واقعا اینطور است. تخیلاتم آنقدر بزرگ میشوند که درکم از واقعیتها را قورت میدهند، خودشان را جای واقعیتها جا میزنند و کاری میکنند فکر کنم همهشان را به عرصه عمل رساندهام. من حتی توی تخیلم به زمان مولانا سفر کردهام و خاطراتم از این سفر خیلی پررنگتر و واقعیتر از کیفیتیست که تخیل باید و میتواند داشته باشد.
بهعلاوه، تخیلات من خیلی سریعتر از واقعیات زندگیام حرکت میکنند، خیلی زودتر از موانع میگذرند و خودشان را به مقصد میرسانند. اینجاست که موضوعات مورد تخیلم ته میکشند، تخیلم برای مدتی از کار میافتد و دیوار سفید دور مغزم بازسازی میشود، تا زمانی که بهانه دیگری برای تخیل پیدا کنم. و خب! من به این جستجوی پایان ناپذیر، به این پریدن از شاخهای به شاخههای دیگر مجبورم، چون باید حتما کاری کنم که تخیلم مشغول و آزاد باشد. باید کاری کنم که رشته علاقهام به حیات و جهان برقرار بماند.

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی