حدود یک ساعت و نیم از هشتم دی ماه گذشته که من این نوشته را شروع میکنم. میخواهم از کسی بنویسم که خودش و حرفهای شگفتانگیزش رهآورد یک چنین روز سردی از دی ماه، در سال ١٣١٣ است. کسی که شاید از مسببین اصلی عشق و باور قلبی من به معجزات جهان کلمات باشد. کسی که خود نور چشم این جهان، فروغ این جهان است. کسی که وزیدن سادهی یک باد در کوچه را، توی چشمهای آدم مانند یک معجزه مینمایاند. مانند طوفانی سهمگین که آغاز ویرانیست. که میتواند دستها را ویران کند. میخواهم از او بنویسم. از حرفهایش که با تمام سادگیشان در لحن و زبان، قلب آدم را توی مشت میگیرند و نگران ذهن باغچهای میکنند که در نقطهای مجهول حالا از خاطرات سبز تهی شدهاست. میخواهم بنویسم. اما هرچه میگردم، چیزی پیدا نمیکنم که خودش نگفته باشد و توی عمر کوتاهش، توی ذهن کلمات جاودان نکرده باشد.
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37