
پناه میبرم به دنیای ساختگی توی ذهنم، از شر چیزهای آزاردهندهی دنیای بیرون(که یکی دوتا هم نیستند)....
ادامه مطلب
برقی که توی چشمهاش، گوشهی این دیوار هست، پاشیده میشود به قلب سبز پیادهرو. و توی رگهای خیابان جریان پیدا میکند. و هرچه میتابد، تمام نمیشود، تا آرام آرام تمام شهر را در بر بگیرد. تا سر بخورد می...
ادامه مطلب
داشتم مستندی میدیدم درباره ادبیات و موسیقی در دهه چهل و پنجاه و بعد از آن. با خودم فکر کردم سالها و دهههای بعد از ما، اگر خواستند مستندی در مورد کارهای ما ببینند، کتابی در مورد دورهی ما بخوانند، د...
ادامه مطلب
تغییرات برای من به هیچ عنوان نه ناگهانیاند، نه عجیب و غریب و تکان دهنده. ذرهای به طوفانی که بخواهد همه چیز را زیر و رو کند شباهت ندارند. بیشتر شبیه جریان آبی هستند که جاری میشوند و ذره ذره شکل بستر...
ادامه مطلب
دستهایش را توی سرگیجههای گردباد کوچک خانهی همسایه جا گذاشته. نشستهاست پشت پنجره، به این امید که پای طوفان به باغچه خانهای همان نزدیکیها باز شود. شاید تکهای از دستهایش را بیندازد توی خاک، کنار گلها و درختها. و دستهایش هم تکثیر شوند. درست مثل سیاهی مردمکهایش..Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
خیره مانده بود به کوچکترین ستارهی توی کهکشان. انگشتهایش را توی مشت میرقصاند، و این صدای رقص کوچک توی دستهایش بود، که مثل نسیمی نرم، لابلای تارهای مژههایش میپیچید. میان برگ پیچک روی گونههایش میوزید. ...
ادامه مطلب
چشم که باز میکند، چشمهها و رودها و دریاها و اقیانوسهای جهان توی فضای کوچک اتاق جاری میشوند. کلماتم حالا بعد از هربار سیلی که جان رفقایشان را میگرفت، باله و آبشش پیدا کردهاند. دوزیست شدهاند. آمادهی باز شدن هربارهی چشمی هستند که آسمان بالای سرمان را هم توی خودش غرق میکند. و حالا این منم که میترسم.. از روزی که این کلمات کاملا آبزی شوند. وابسته به طوفان و موج.. روزی که آسودگی عدمشان باشد.. ...
ادامه مطلب
ایستادهام وسط صحنه یک سالن تئاتر بزرگ و مجلل که خالی از هرگونه تماشاچیست. با لباسی قدیمی به سبک لباسهای عصر ویکتوریا. ایستادهام وسط این صحنه و مجبورم برای صندلیهای خالی برقصم و اجرا کنم. رقصی نرم و آرام و شکوهمند اما پر از حزن و اندوه. شروع میکنم. آرام و پیوسته. و آنقدر ادامه میدهم، تا هندزفری را از گوشم دربیاورند، و خودم را دوباره توی چهاردیواری اتاقم، روی تختخوابم پیدا کنم.xa0 ...
ادامه مطلب
و حضورت آنقدر بلند است، که میپیچد دور گلویم.....
ادامه مطلب
سر صبحی دارم به آهنگی گوش میدهم که تجلی تمام قدش تویی. نیمرخ قشنگ صورت توست وقتی خستگی توی چهرهات موج میزند. و گریهام گرفته. بدجوری گریهام گرفته. کی فکرش را میکرد خندههای طوفانیات اینچنین گرد و خاکی توی چشمهای من به پا کنند، که اشکهایش بعد از ماهها راهشان را پیدا کنند و بریزند. بیا.. بیا مشتهایم را باز کن و خندههایت را بردار. بازی با دوتا مشت پوچ راحتتر است.xa0 ...
ادامه مطلب
و روی سرش آتشی روشن بود که روی شانههایش میریخت. و دور این آتشفشان سرخ، رقص بومی قبیلهای جریان داشت. قبیلهای اصیل از صدای قرنها رنج کهن. قبیلهای شریف از صدای هزارهها خون و سکوت.. + عنوان: رضا براهنی جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ | 16:35 | هیرو بهرامی | ...
ادامه مطلب
قواعد همیشه هم چیزهای خوبی نیستند. خصوصا وقتی درست توی روزهایی که به دفاع جانانه از آنها برخاستهای، ناگهان به خودت میآیی و میبینی پا گذاشتهای صاف روی یکی از مهمترینهایشان. درست مثل همین روزها و ساعتهای من. که برخلاف قاعدهی همیشگی زندگیام پا گذاشتهام توی دنیای مردهها. توی دنیای آبهای ریخته و حرفهای گفته شده و آوازهای خوانده شده. توی دنیای چیزها و آدمهایی که دیگر به هیچ زمانی تعلق ندارند. و تنها گوشهای از یاد ماهایی را اشغال کردهاند که آنها را میشناختیم. توی دنیای صداهایی که خاموش شدهاند و خندههای...
ادامه مطلب
ایستادهای توی سیاهی مردمکهایم. آنجا صدای شیههی هیچ اسبی نمیآید.....
ادامه مطلب
زبان شگفتانگیزترین چیز دنیاست. همیشه به آدمهایی که زیر و بم کلمات لااقل یک زبان را خیلی خوب بلدند، غبطه خوردهام. به آنها که میدانند چطور میشود بدون واسطه کلمات را به کار گرفت و با آنها چیز خلق کرد. چراکه مخلوقات زبان، سحرانگیزترین و چه بسا حیاتیترین اجزای زندگی بشریاند. با زبان میشود رأس ساعت ٢٣ ماه را خاموش کرد و خورشید را به جای آن نشاند. میشود زمان را شکست و مکان را توی چنگ کشید. با زبان میشود توی دو ثانیه، یک کشور بزرگ به وسعت روسیه ساخت و قاره جدیدی برایش دست و پا کرد. میشود ستارهها را دانه...
ادامه مطلب
رکود پایش را گذاشته روی شانههایم و از دانه دانه مژههایم آویزان شده. وزن رکود، سنگینترم کرده و توی مردابی که تختخوابم باشد، بیشتر فرویم میبرد. هرروز صبح که بیدار میشوم، مینشینم روی مرداب خانگیم و لعنت میفرستم به همین چیزهای اضافهای که از مژههایم آویزان است و روی شانههایم سوار. کار دیگری از دستم برنمیآید. حداقل تا وقتی که نخواهم. فقط میتوانم به جای نشستن، دراز بکشم، تا براساس قوانین فیزیک، دیرتر توی مرداب غرق بشوم. اینکه چرا هنوز نخواستهام این چیزهای اضافه را از مژهها و شانههایم بکنم و بندازم دور،...
ادامه مطلب
یک دوست اهل پاکستان پیدا کردهام که تصمیم دارد فارسی یاد بگیرد. خودش میگوید کشورش پر از فارسیزبان است و این او را به فارسی یاد گرفتن تشویق کردهاست. حالا هم من معلم زبان فارسی او شدهام. اما فارغ از همه اینها چیزی که حالا میخواهم بگویم این است که...
ادامه مطلب
میخواهم بنویسم، اما کلمات توی گلویم گیر میکنند. نه سرفه ای، نه حتی لیوان آبی.. حالا هم که حتی به لپ تاپی چیزی هم دسترسی ندارم، این کیبوردهای بی روح گوشیهای لمسی امروزی اوضاع را برای من و کلماتم بدتر میکنند....
ادامه مطلب
گویا توی صداوسیما و در انظار عمومی یک زن و شوهر همدیگر را برای تبریک عید فطر در آغوش کشیده اند. توی توییتر که میگشتم به واکنشهای منفی عجیب و غریبی برخورد میکردم که حسابی متعجب و البته عصبانیم میکردند. وقتی تعدادی از واکنشهای منفی را برای مادرم میخواندم، بی اختیار اشکهایم میریخت. از تعجب یا عصبانیت یا غم، نمیدانم! وبلاگ را باز کرده ام که از احساسم بعنوان یک فرزند، از دیدن محبت پدر و مادرم به همدیگر بنویسم. بچه خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنید، عقلش به کار میافتد و معنای رفتارها را تشخیص مید...
ادامه مطلب
یکی از دوستان مجازی هست که تا به حال صدایش را نشنیدهام. تمام تصورم از صدایش به یک ویدیوی چند ثانیهای برمیگردد که او پشت دوربین در حال خندیدن است. داشتم با خودم فکر میکردم چه تجربه جالبی دارم و حواسم نیست! اینکه تنها صوتی که از کسی شنیدهای، صدای خندیدنش باشد خیلی هیجان انگیز است. نیست؟ ...
ادامه مطلب
یادتان هست گفتم کسی هست که فقط صدای خندیدنش را شنیده ام؟ امروز صدای حرف زدنش را هم شنیدم و خب، درست است! مثل بچهها ذوق کردم! انگار که چیز خیلی مهمی کشف کرده باشم. وقتی بعد از مدتهای زیادی که از آشناییم با کسی میگذرد صدایش را برای اولین بار میشنوم، همینطور کودکانه ذوق زده میشوم. خصوصا اگر آن فرد برایم تا حدودی عزیز هم باشد! ...
ادامه مطلب