قواعد همیشه هم چیزهای خوبی نیستند. خصوصا وقتی درست توی روزهایی که به دفاع جانانه از آنها برخاستهای، ناگهان به خودت میآیی و میبینی پا گذاشتهای صاف روی یکی از مهمترینهایشان. درست مثل همین روزها و ساعتهای من. که برخلاف قاعدهی همیشگی زندگیام پا گذاشتهام توی دنیای مردهها. توی دنیای آبهای ریخته و حرفهای گفته شده و آوازهای خوانده شده. توی دنیای چیزها و آدمهایی که دیگر به هیچ زمانی تعلق ندارند. و تنها گوشهای از یاد ماهایی را اشغال کردهاند که آنها را میشناختیم. توی دنیای صداهایی که خاموش شدهاند و خندههایی که دیگر هیچوقت به رقص درنمیآیند و اشکهایی که دیگر هیچوقت سرنمیخورند. مگر در یادهای ما! پا گذاشتهام توی چنین دنیایی و کند و کاو میکنم. توی این انباری بزرگ غبارآلود، چنان گرد و خاکی به راه انداختهام که دیگر چشمم جایی را نمیبیند. که دیگر خودم را هم نمیبینم. به خودم که میآیم، میبینم نیستم. جایی گوشه انبار، توی دنیای مردهها گم شدهام. و به قواعدی فکر میکنم که ساخته بودم تا پا رویشان نگذارم. و آنقدر پا رویشان نگذاشتم که با جهان پشت سرشان بیگانهی بیگانه ماندم. و حالا برگشت از سفرم به دنیای مردهها اینقدر سخت و طولانی شدهاست. و حالا گم شدهام. پشت سر قاعدههای زندگیام.. گوشهای از این انباری بزرگ.. اینقدر غبارآلود و سرفهآور..
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31