برقی که توی چشمهاش، گوشهی این دیوار هست، پاشیده میشود به قلب سبز پیادهرو. و توی رگهای خیابان جریان پیدا میکند. و هرچه میتابد، تمام نمیشود، تا آرام آرام تمام شهر را در بر بگیرد. تا سر بخورد میان قدمهای عجول آدمها. و بخزد توی کفشهایشان. توی آستینهایشان. توی چشمها و موها و لبخندهایشان. تا بخزد توی جوهر خودکار پیرمردی که جلوی شیرینی فرانسه مینشیند به نقاشی کشیدن. بخزد توی سوراخهای سازدهنی آن آقای محلهی باغ فردوس. بخزد میان رنگی رنگی پنجرههای مسعودیه. لای گلبرگهای پسر گلفروش چهارراه ولیعصر. یا میان نتهای آن یکی که توی یوسف آباد ساز میزند. بخزد میان بخاری که از فنجانهای قهوه کافههای تجریش بلند میشود. میان کلمات کهنه و خاک خوردهی کتابهای دستفروشهای خیابان انقلاب. و بیاید و بخزد میان جان من. بغض شود و سر بخورد پایین. اما هیچوقت تمام نشود..
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28