داشتم مستندی میدیدم درباره ادبیات و موسیقی در دهه چهل و پنجاه و بعد از آن. با خودم فکر کردم سالها و دهههای بعد از ما، اگر خواستند مستندی در مورد کارهای ما ببینند، کتابی در مورد دورهی ما بخوانند، دقیقا چی برایشان به جا گذاشتهایم؟ عین میگفت: «حتی مثل دورهی قاجار هم نیستیم. بنا و اینها که هیچ، گندهایی که بالا آوردهایم هم آنقدر گسترده و همگانی و در همه سطوح نیستند که بشود بعنوان نقطه پررنگ تاریخی رویشان حساب کرد.»(البته شاید هم هستند؟!) گفتم: «دقیقا انگار که چند صفحه از تاریخ را یادشان رفتهباشد بنویسند. ما هم درست افتادهایم توی همان چند صفحه. بدون هیچ منطق خاصی، پر از تضاد و تناقض، بدون آنکه به نظام کلی نوشته فکر کنیم و حتی به خودمان زحمت بدهیم ببینیم بقیه توی این صفحه چی از خودشان به جا میگذارند، صفحهها را سیاه میکنیم و جلو میرویم. دست آخر نتیجه میشود چند صفحه پر از جملاتی که درد و تناقض و خونهای بیدلیل ریخته شده، از سر و رویشان میبارد.» گفت: «لابد ما همان درسهای مزخرف کتاب تاریخ مدرسه میشویم که نه کسی خواندنشان را دوست دارد، نه کسی تدریس کردنشان را.» گفتم: «لابد!» و بعد نشستم و به حال خودمان که افتادهایم توی صفحههای خالی و بدون منطق تاریخ، که انگار فقط میشود با درد و تناقضهای تا خرخره رسیده سیاه و با خون قرمزشان کرد، دل سوزاندم و افسوس خوردم. تنها کاری بود که میتوانستم بکنم!
نقطه مجهول...ما را در سایت نقطه مجهول دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23