
ایستادهای توی سیاهی مردمکهایم. آنجا صدای شیههی هیچ اسبی نمیآید.....
ادامه مطلب
اینروزها کمحوصلهتر از همیشه ام. کمتر از همیشه با آدمها و بیشتر از همیشه با خودم حرف میزنم. پشت چراغ قرمز میایستم و به این فکر میکنم که حکمت این ارتباط معکوس چیست؟ چرا آدم هرچی بیشتر به خودش و دنیای درونش خو میگیرد، بیشتر حوصله و ظرفیت قبول واقعیتهای بیرونی را از دست میدهد؟ ...
ادامه مطلب
حدود یک ساعت و نیم از هشتم دی ماه گذشته که من این نوشته را شروع میکنم. میخواهم از کسی بنویسم که خودش و حرفهای شگفتانگیزش رهآورد یک چنین روز سردی از دی ماه، در سال ١٣١٣ است. کسی که شاید از مسببین اصلی عشق و باور قلبی من به معجزات جهان کلمات باشد. کسی که خود نور چشم این جهان، فروغ این جهان است. کسی که وزیدن سادهی یک باد در کوچه را، توی چشمهای آدم مانند یک معجزه مینمایاند. مانند طوفانی سهمگین که آغاز ویرانیست. که میتواند دستها را ویران کند. میخواهم از او بنویسم. از حرفهایش که با تمام سادگیشان در لح...
ادامه مطلب
یکی از دوستان مجازی هست که تا به حال صدایش را نشنیدهام. تمام تصورم از صدایش به یک ویدیوی چند ثانیهای برمیگردد که او پشت دوربین در حال خندیدن است. داشتم با خودم فکر میکردم چه تجربه جالبی دارم و حواسم نیست! اینکه تنها صوتی که از کسی شنیدهای، صدای خندیدنش باشد خیلی هیجان انگیز است. نیست؟ ...
ادامه مطلب
یادتان هست گفتم کسی هست که فقط صدای خندیدنش را شنیده ام؟ امروز صدای حرف زدنش را هم شنیدم و خب، درست است! مثل بچهها ذوق کردم! انگار که چیز خیلی مهمی کشف کرده باشم. وقتی بعد از مدتهای زیادی که از آشناییم با کسی میگذرد صدایش را برای اولین بار میشنوم، همینطور کودکانه ذوق زده میشوم. خصوصا اگر آن فرد برایم تا حدودی عزیز هم باشد! ...
ادامه مطلب
سبز کوچک من میشنوی؟ صدای آتش را میشنوی؟ صدای طوفانی را که دور سرمان میچرخد میشنوی؟ با همان مردمک های شکسته، نگاهت را روی من ثابت نگه دار. میبینی؟ داری خاک میشوی میروی توی ریه هام. توی چشمهام. لای انگشتهام. داری توی آتش ذوب میشوی. داری توی طوفان تکثیر میشوی. و من را هم ذوب میکنی. و چشمهای من را هم توی طوفان تکثیر میکنی. هی سبز کوچک من، صدای تکثیر شدنت را میشنوی؟ صدای تکثیر شدنم را میشنوی؟ میشنوی که باید مردمک های شکسته ات را توی دستهام جا بگذاری؟ نگاه کن، ببین، خاک تا زیر چشمهام بالا آمده. آتش دا...
ادامه مطلب
دوماه اطرافیان را راضی کردم اجازه بدهند موهایم را کوتاه کنم.موهایم را کوتاه کرده ام و حالا سمت آینه نمیروم.پشیمانم دیگر!! این هم یک مدلش است.. :))...
ادامه مطلب