
رکود پایش را گذاشته روی شانههایم و از دانه دانه مژههایم آویزان شده. وزن رکود، سنگینترم کرده و توی مردابی که تختخوابم باشد، بیشتر فرویم میبرد. هرروز صبح که بیدار میشوم، مینشینم روی مرداب خانگیم و لعنت میفرستم به همین چیزهای اضافهای که از مژههایم آویزان است و روی شانههایم سوار. کار دیگری از دستم برنمیآید. حداقل تا وقتی که نخواهم. فقط میتوانم به جای نشستن، دراز بکشم، تا براساس قوانین فیزیک، دیرتر توی مرداب غرق بشوم. اینکه چرا هنوز نخواستهام این چیزهای اضافه را از مژهها و شانههایم بکنم و بندازم دور،...
ادامه مطلب