
چشم که باز میکند، چشمهها و رودها و دریاها و اقیانوسهای جهان توی فضای کوچک اتاق جاری میشوند. کلماتم حالا بعد از هربار سیلی که جان رفقایشان را میگرفت، باله و آبشش پیدا کردهاند. دوزیست شدهاند. آمادهی باز شدن هربارهی چشمی هستند که آسمان بالای سرمان را هم توی خودش غرق میکند. و حالا این منم که میترسم.. از روزی که این کلمات کاملا آبزی شوند. وابسته به طوفان و موج.. روزی که آسودگی عدمشان باشد.. ...
ادامه مطلب
"ع" آن طرف تر ایستاده بود و میخندید."ر" و "الف" هم داشتند میگفتند:"معلوم بود با عشق درست شده.." + ..سازدهنی معجزه ست!نمیشه غیر از این گفت...
ادامه مطلب
"من" رفته بود و آفتاب ِ گم شده اش توی صورتم میخورد.. + Olafur Aalds - 3055...
ادامه مطلب